۱۶ مطلب با موضوع «دلی» ثبت شده است

روزت مبـارک بهتریـن پدر دنیا^^

 

سلام پدر ترین ریتای دنیا

روز تولد هر کسی ممکنه براش خاص باشه یا معمولی.اما برای همه ی ادمای اطرافش خیلی مهمه^^پدر بهترین واژه ایه که بنظرم میتونم باهاش توصیفت کنم!و خواستم بگم پدر،امروز خیلی روز خاص و قشنگیه!دلیلش به دنیا اومدن توئه!فقط تو!

حس خوشحالی ای که اولین بار باهات اشنا شدمو فراموش نمیکنم^^حس وقتی که پسرت شدم هم غیر قابل فراموشیه. و همه اینا به خاطر حضور گرم و مهم توئه.

گفتن تولدت مبارک سادست و تشکر بابت تولدت کم ترین کاره!

اما پــدر..

مرسی که به دنیا اومدی و نفس هاتو توی این دنیا با همه ما شریک شدی

ممنون که ریتـا شدی

و مچکرم که بهترین پـدر دنیـایی.

تنها آرزوی قشنگی که میتونم برات بکنم اینه،بشه همونی که آرزوی دلته.تو دقیقا یه افتخار و یه وجود مقدسی برام.همیشه و تا ابد بدرخش.

تولدت مبارک پـدر.

 

Barana

To Dad with love

پاپا یه نفره باید کیکو بخوریااااا!!! *-*

  • نظرات [ ۶ ]
    • Barana
    • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۰۰

    اسطوره،افتخار،الکاپیتانـو،نابغه و لیونل مسـی!

     

    "از روز اول تا آخر همه چیز رو برای این باشگاه گذاشتم

    من از 13 سالگی اینجا هستم و حالا بعد از 20 سال من و خانوادم باید اینجا رو ترک کنیم.

    وظیفه من اینه که واقعیت رو بگم. ما در طول این سالها لحظات خوبی در کنار هم داشتیم"

    لیونل مـسـی

     اینشکلی خداحافظی کردن خیلی کار سختی بود کینگ!و دیدن اشک های تو سخت تر.من همیشه به این که توی زمانی زندگی میکنم که فوتبال بازی کردن تورو تماشا کنم،افتخار میکنم.

    کینگ مسی عزیزم،این همه خاطره و افتخار و رکورد و جام بی شک هدیه ی تو به بارسلونا و هدیه ی بارسلونا به تو بود.تک تک روزهایی که بازی هاتو دیدم رو به خاطر میسپارم.چون دلم میخواد باز با پیرهن بارسا تورو ببینم.هر جا که بری من بازم به داشتن کینگی مثل تو،قهرمانی مثل تو و نابغه ی آرژانتی ای مثل تو افتخار میکنم.

    این تلخ ترین خداحافظی ممکن بود!!!هیچکس انتظار نداشت..

    دلم واسه دیدنت تو کیت آبی اناریا تنگ میشه اسطوره.باورت میشه الان که از بارسا رفتی این اوضاع منه..اصلا نمیخوام به خداحافظیت از فوتبال فکر کنم..یعنی اون روز روزیه که بگم دیگه نمیتونم!

    به قول پیکه:بعد از مسی دیگه هیچی مثل قبل نمیشه،نه نوکمپ،نه شهر بارسلون و نه خودمون..

    هر جا که باشی بازم به کنارت بودن ادامه میدم کینگ!چه توی کاتالونیا چه قلب پاریس و یا بین آبیایِ لنـدن.

     

    اینقدر اوضاع من تو این دوروز اسفناک شده که واقعا نمیدونم رفتن مسی رو هضم کنم یا از دست دادن جام حذفیو یا پنالتی زنای قهار تیممو؟؟؟همییییینقدر داغونم!همینقددددر افتضاح و عصبی و افسررررده وناااااراحتتتت!!!!اسم نقل و انتقالات میاد دوباره سیستم عصبی من متوجه میشه روزای پر دردیو در پیش دارم..!قراره زیاد گریه کنم و باید اماده باشم..

    +به چه حقی باتر باید چهارم باشه تو هات صد؟یعنی چی؟تا قبلش شب تا صبح استریم میزدم..الان صبح تا شب و شب تا صبح استریم میزنم.بای!

  • نظرات [ ۳۲ ]
    • Barana
    • دوشنبه ۱۸ مرداد ۰۰

    کودوم،اون یکیو میسازه؟

    رویاها مارو میسازن؟

    یا ما رویاهارو میسازیم؟

     

  • نظرات [ ۲۳ ]
    • Barana
    • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۰۰

    آلو ترین آیلینِ دنیـا

    یه همچین روزی

    سه سال پیش،میهن بلاگ

    من با کسی آشنـا شـدم

    که آلو قشنگ ترین اسم واسه صدا زدنشـه

     

    • Barana
    • پنجشنبه ۷ مرداد ۰۰

    آی لاو می،من برگشتــم^^(مزدوجینگ-کام اوت)

    هی مَـــــــن!
    به اندازه همه ی طلوع هایی که از تاریک ترین نقطه تا روشن شدن شهر تماشا کردم
    اندازه تک تک اسپرسو های دو ونیم بعد از ظهر
    به قشنگیِ خواجو و ساعت ها لب آب نشستن
    مثل گرمای آفتاب تو تابستون و خاص بودن غروب خورشید از بین ابر ها
    همینقدر صادقانه؛ اعتراف میکنم که...

    دوستت دارم!


    حال خوبی در میان زیبایی های تابستان
    ۲۸تیر ۱۴۰۰
    خواجو
    و زاینده رودی که،نفس میکشد.^^

     

     

    **من برگشتـــم!!!**

    چطــــوررررررررین؟سووو مییییس همتــون😍😋

    واو!کلی اتفاق جذاب افتاده!من با زهرا(شهلا)مزدوج شـــدم!کام اوت کردم بالاخره(منظورم گرایش نیست چیز دیگه ایه)،اخرش حقیقت و خواسته هامو گفتم اونم وقتی ک تو مدرسه ب جهت توبیخ شدن رفته بودم و چشم تو چشم مدیرمون بودم^^

    حالا دارم یه نفس راحت میکشم...البته همه چیز سخت تر شده.خیلی بیشتر!

    اما اشکالی نداره..من ناشنوا تر از این حرفام ک حرفای احمقانشونو بشنوم^^

    شما چیکار میکنین؟

  • نظرات [ ۲۶ ]
    • Barana
    • پنجشنبه ۳۱ تیر ۰۰

    وقتشه بری و همه حرف هایی که دلت میخواد بهش بگی رو،بهش بگی!🍁

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Barana
    • پنجشنبه ۳ تیر ۰۰

    از اسپرسو تا اعتماد کردن به شخصِ مهم زندگیم!

     من عــاشـقِ

    یه کاپ اسپرسو

    با مقدار کمی ابجوش اضافه

    و یک قاشق شکر

    میباشم.

     

    از بوی قهوه خوش تر،بوی اسپرسو هستش.حتی دیدن بخارش وقتی اسپرسو داره از پرتافیلتر میاد بیرون باعث میشه سودای خواب بعد از ظهر از سرم بپره.تایم افت بدنم از حدود 1ونیم ظهر تا پاسی از 3ونیم بعدازظهره.بهترین چیزی که توی دنیا نیم ساعت بعد از غذا میشه نوشید محبوب ترین و دوست داشتنی ترکیبیه که شخصا بهش رسیدم و اون چیزی جز یه کاپ اسپرسو با یکم ابجوش اضافه و یک قاشق شکر نیست.من دیوونه نیستم،فقط اسپرسو رو این مدلی دوست دارم.

    یه شیرینی پنهانی به خودش میگیره وقتی شکر بهش اضافه میشه اما وقتی تموم میشه تنها طعمی که میمونه تلخی و تلخیه.این شیرینی و تلخیش با هم دوست داشتنیه.خیلــی دوست داشتنی!

     

    خواب بعد از ظهر رو مدتی میشه که شیفت دیلیت کردم.چون وقتی بلند میشم احساس میکنم یه دستمال آغشته به روغن،جای مغز،توی سرمه.خب دلیلش هم مشخصه.بیولوژیک من یه پرنده دسته سومیِ که توی این بخش از روز حتما باید یه استراحتی داشته باشه.اسپرسو دوسـتِ خوبِ این روزامه.وقتی مفهوم بهره وری برام مهم تر شد نیاز داشتم این دو سه ساعتی که بصیرتم جای تحلیلم رو میگیره،یه چیزی باشه تا این زمان الکی نگذره.

     

    توی برنامه ریزی جدیدی که تدارکش دیدم،4 ساعت باید سرگرم کارم باشم.بین 4تا 5 ساعت باید یادگیری داشته باشم.حدود 2 ساعت هم به کتاب اختصاص دادم.شد11ساعت.13 ساعت دیگه دارم که حداکثر 6ونیم ساعت میخوابم. یعنی رسما 6ونیم ساعت دیگه دارم.خب...میخوام یک ونیم ساعتشو به عملی کردن کلاس هام بپردازم.5 ساعت دیگه دارم..من حتی تایم استراحت هم در نظر نگرفتم...پس از 5 تای دیگه میتونم واسه استراحت های بیست دقیقه ای مایه بذارم.از ساعت 5ونیـم هم باید روزمو استارت بزنم.

     

    حتی قرار باشه غش کنم از خستگی هم دیگه مهم نیست.من این خستگیو دوست دارم.من عادت دادم ب خودم که دقیقه ای برنامه ریزی کنم.پس قرار نیست خیلی بهم سخت بگذره.پلن کنونیم تا 15 تیر هستش.لیست کتاب هایی که تا 16 روز دیگه تموم میکنم:کیمیاگر،دومرد با یک پیام(واسه بار دوم میخونمش)،پرورش رهبر درون،انسان درجست و جوی معنا و خوندن یک سوم کتاب معراج السعاده.کار و همون شغل هم که دو ساعتش به طراحی ایده ام پرداخته میشه و شاید بیشتر از دو ساعت دیگه به کار انلاینمون.یه تعداد از کتاب هام جزو بخش یادگیرین یعنی غیر از یادگرفتن دوره ای انتخاب کردم واسه ارز های دیجیتال،باید دوره ی اقتصاد خرد و نمودار های عرضه و تقاضای بازار هارو هم مرورِ مجدد کنم.

    به خودم میگم تو که یکسال تمام روی ذهنت و حقیقتی که هستی کار کردی،پس بیا باز خسته نشیم.سرمو به چپ و راست تکون میدم تا همه خستگی ها و فکر های احمقانم بپرن.بعد بلند میشم و میرم سراغ تودولیست امروز.

    نیـچـه میــگه:

    چیزی که منـو نکشـه،قوی ترم میکــنه.

    معلمای خوبم همیشه بهم میگن تمام کارهایی رو که نیازه،تا به چیز هایی که میخوای برسی رو،نباید متوقف کنــی.پس خودم یکی میزنم پس گردنم و میگم گمشو خودتو جمع کن بچه جون.پس الانم اینکارو میکنم..

    و به خودم میگم:خودتـو جمع کن بچـه!!!

    دارم روی اطمینان کردن به شخصِ شخیص خودم بیشتر تمرکز میکنم.این وظیفه هممونه.اطمینان قدم محکمی برای رسیدن به شهـامتـه و تــرس رو از بین میبره.پس چاره ای ندارم جز اعتماد کردن به خودم.از اسپرسو رسیدم به اعتمادِ به خود.من همیشه به نقطه های مشخصی میرسم...

    میخوام یکم تو پست های بعدیم خاطره تعریف کنم.البته خاطره که نه بیشتر شبیه تجربست.تا همه بدونن شرایط سخت واسه همه ی ادما هست.یه جورایی الان دیگه امادگیشو دارم که اون روزهامو بنویسم و حتما باید یه موضوع جدید براش ایجاد کنم.لطفا منتظر باشـید!!!میدونم که خوندنش میتونه براتون جالب باشه.

    راستی یادتون نره اگه دیدید نیاز دارید یه وقتایی خودتون به خودتون پس گردنی بزنید،حتــــما این کارو بکنید.من مشتاقانه تشویقتـون میکنم!!!!

    ســـاز دلـتـون کـــــوک

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Barana
    • يكشنبه ۳۰ خرداد ۰۰

    IDAHOBT:روز جهانی مبارزه با همجنس گراهراسی،تراجنس هراسی و دوجنس گراهراسی مبـــارررک🌈💙💜

    ترجیح میدم عنوان امروز رو به این جمله تغییر بدم:

    روز جهانـیِ پذیرفتنِ هوموسکشوال ها،ترنسجنـــدر ها و بایسکشوال ها

    مبــارررررک!

     *تا زمانی که تمرکز بر مبارزه با ضدِ(بای ها،ترنس ها وهوموها) باشه علنا نمیتونه اتفاق خاصی بیافته.شاید اگر 17 می رو به جای مبارزه،روزِ پذیرفتـن نام گذاری میکردن،بهتر بود.

    و امـا...

    دلم خواست امروز یکم از ال جی بی تی ها بیشتر بگم..و به همین دلیل این تاریخو انتخاب کردم.مقصد همه حرف های من ممکنه lgbt نباشه و یه جورایی خطاب به هر کسی که انسانه،قوه عقلیه داره و توانایی فکر کردن رو داراست باشه.میخوام بیشتـر از زیبا ترین حس دنیا بگم... 

    یه وقتایی به این فکر میکنم که واژه های استریت،بای،لزبین و گی بودن و همه عناوین انتخاب شده،یکـم اشتباهن و البته نامنصفانه.اینکه چه کسانی دقیقا اومدن و به این شکل و با چه اهدافی این طبقه بندی هارو مشخص کردن،برام نامعلومه.اما چرا میگم اشتباه؟وقتی به ابتدای خلقت برگردیم،کسی از کسی و جنسی از جنسی برتر افریده نشد.گنجینه ای بود که هیچ مخلوقی قبل از انسان لایق دارا بودن اون نبود و اینگونه شد که وجود بهتریـــــــــــــــــــــن مخلوق خدا به زینتی اراسته شد که هیچ افریده ای پیش از انسان قادر به درک او و لایقِ نگهداری از اون نبود.

    و اسمش عشــــــــق بـــود.

    • هیچ دانشمندی و هیچ تئوری تا به امروز تعریف دقیقی از عشــــق ارائه نکرده.بیشتر، همگی گفتن که عشق چی نیـــست.اما درباره موجودیت اون دقیقا کسی نمیتونه نظر بده.پس هر حسی عشق نیست،و هر عاشقی به عمق عشق پی نبرده.و چه زیادن افرادی که عشق رو محدود و منصوب به یک چیز مشخص میکنن و با از دست دادنش،عشقِ اون چیز رو هم از دست میدن.

     

    اینکه من و تو عاشق باشیم،دقیـــــــــــــــــــقا نیازی نیست که آدمــــــی در ورای عشقمون باشه و انسانــی رو دوست داشته باشیم.عشق حتما نباید منحصر به آسمان و آسمانـی ها باشه،نیازی نیست حتما عشق رو در فیزیک انسان ها جست و جو کنیم.این حس مقدس نیازی به معیار،جغرافیا و نژاد نداره.محدود به سن و افکارِ متناهی انسان نیست.در وصف نمیگنجه و در وهم و خیال ما ترادفی براش پیدا نمیشه.

     

    مهم نیست چـــــرا،چطــــــــــور،چگونـــــــــــــه...

    عشق ابتدایی نداره،که انتهایی داشته باشه.مگه میشه کسی که جوهر وجودش از عشقه،بخواد بگه من حس میکنم که عاشق شدم...در برهه ای از زمان ممکنه اتفاقاتی رخ بدن و انسان هایی رو ببینیم که وجود عشق رو بیشتر حس کنیم.اما این دلیلش نیست ک قبلا درما وجود نداشته...!و این دلیل قانع کننده ای نیست که با از دست دادن اون فرد دیگه نخوایم عاشق باشیم.

    عشق،تنها بازیِ بی قانـونِ جهانه.مهم نیست تو بعضی از زبان ها ریشش از گیاه عَشَقه میاد.گیاهی که وقتی دور درختی بپیچه اونو خشـک میکنه.یا در اوستا با نام اشک ازش یاد میشه.نه!عشق حیات میبخشه.این یاوه ها و ژاژها واسه اوناییه که هیچوقــــــــت جرات اینو پیدا نکردن که بپذیرن برای چـی افریده شدن.

    عاشق خدا،خود،دیگری،طبیعت و هر چیــــــــــــــــــــــــــــــــــزی بودن.عیبـی نداره!

    اگر با این حس روحـت بالندگی پیدا میکنه،چه اشکالی داره؟

    اینکه عاشق هر چیزی باشی و حس بهتری کنی،جهانو از نگاه بهتری ببینی و حال دل خودت و خیلیارو خوب کنی،اشکـــــــال که هیچ،تبریـــــک هم داره.

    عشق کُــله.و شاید بیرون از اون.

    فقط میدونم،سپری کردنِ زندگی بدون عشــق،عمریــــه که بیهوده تلف شده.

     

    اینکه به عنوان یه بایسکشوال احساس عشق میکنم......

    امـــــــــا بهتره بگم به عنوان یک انسان

    اینکه به عنوان یه گی یا لزبین احساس عشق میکنی........

    و لازمــــــه بگم به عنوان یک انسان

    اینکه به عنوان یه ترنسکشوال و یا هر گرایشی احساس عشق میکنی....

    و حتـــــــــــما میگم به عنوان یک انسان

    و اینکه به عنوان یه استریت احساس عشق میکنی.........

    و البتـــــــه میگم به عنوان یک انسان

    جای شکـــــــــــــــــــر داره.ادم های زیادی به این جهان اومدن و هیچوقت به گنج درونشون پی نبردن.و حتما میلیارد ها ادم دیگه هم قراره اینجوری باشن.

    اما من و تو خوش شانسیم..چون میدونیم که دقیقا تو هر شرایطی و با هر گرایشی میشه احساس عشق کرد.و اگر این حس رو نداشته باشیــــم تِــبو (گنــــاه) کردیم.

     

    اینـــو بدون،هر کسی که هستی،با هر سنی،جنسیتی،گرایشی،ملیتی،رنگی و اعتقاداتی باید بدونی که تماما لایق عشقی واینجانب زندگی پر از عشــــــــــــــــــــقی رو برات ارزو میکنه و  میگه که تماما به عنوان یک انسان تحسیـــــــــــنـــــــــــت میکنه و خیلــــــی دوســتـــــــــــــــــــــــــــت داره..^^

    LOVE IS LOVE

    (چه قدر معنی این جمله برات فرق کــــــرد؟)

    FROM:BARANA

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Barana
    • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۰۰

    از میهَنــی بودنــم تا بیان بلاگ-مسیری در شرف هفت سالگی😍

    اهم..خب سلاااام!داشتم توی فایل های پوشه بندی شده این چند سالم میگشتم...و توی اسکرین شات هام تعدااد زیادی عکس از پستا و کامنت های وب قبلیم پیدا کردم.

    من یه میهن بلاگــی ام!از 12 سال عمر میهن،شــش سال ونیـم کنارش بودم

    تیرِ هفت سال پیش وبمو توی میهن زدم.با آدرس: Ryomaechizen-clob.mihanblog.com

    و عنوان های:1-کلوپ هواداران سیگاکو 2-دنیـای دختــرونه ما 3-تـیم آبـی،عشـق آبـی

    البته بیشتر سال ها با عنوان 2ام بودم و یه جورایی سرچ های گوگل با دنیای دخترونه ما خیلی اشنا تر شده بود...

     

    اینکه چرا دارم این حرفارو میزنم؟خــاطره بـازی!و من خیلی آدم ماهریم توی این کـار!خب الان 17 سالمه..یعنی حدودا 6 سال پیش ی بچه یازده ساله بودم(البته هنوزم بچه عم ها!) ک با کلی آدم خوب توی سایت نهال(پویای گذشته) اشنـا شدم.خیلی خیلی دوران خوبی بود!!!!

    اون سال تازه داشت انیمه قهرمانان تنیس پخش میشد. منم واقعا از این انیمه خوشم میومدو همینطور خیلی های دیگه...^^بعد از نهال با اجی های بزرگترمون(یا همون اونی هامون)همگی میهن وب زدیم.داستان دقیقا از تیر شروع شد(اول تیر سالگرد 7 سالگی وبلاگ نویسی کردنمه!).بعد از اون من هیچوققققت فکر نمیکردم شیییش سال تمام توی میهن بمونم.اینقدی ک میهـن بره و من هنوز باشـــــم...!

    توی تموم این شیش سال،اولیـــن دوستای من،سایوری و ساجده و ساغر و مهتابو شکوفه وخیییلی های دیگه بودن.خیلی هاشون رفتن.بعد از اونا نسل های متفاوتی اومدن..اونقدی که شاید اسم کثیری رو یادم رفته اما قسـم میخورم حسرت دوباره حرف زدن با بعضی هاشون به دلم مونده!!!!

    میدونین چون زمان زیادی بود،مث اینه ک هفت سال ی جا بشینی و هر چند وقت یه بار تعدادی بیان پیشت بشینن،هم صحبت باشن،دوست باشن،رفیق باشن و بعد برن.خب رهگذر اومده که بره دیگه..!

    سال های سال میگذشتن و هر سال ی تعداد جدید با سلیقه ها و علاقه های جدید میومدن که اتفاقا همگی با هم اشتراک داشتن توی ی موضوعی و من چون یه بخشی از وجودم همیشه منتظر برگشتن اونایی بود که رفته بودن،باید در کنارش سعی میکردم با جدید ها دوست شم و این اتفاق هربار و هربار تکرار میشد.

    اما بخش جذابش این بود.. طـعـمِ دوستیِ هر کسی که توی این 7 سال باهاش آشنـا شـدم،خـاص بود! این کاملا عادیه.هر انسانی یه تابلو منحصر به فرده.وهیچوقت،هیچکس،در هیچ زمان و مکانی نتونست جای یه نفر دیگه رو بگیره برام.این تفکر منه.هر کسی مقیاس های خودش رو تعریف میکنه و این رابطه مونو خاص میکنه.ما همیشه شانس اینو داریم که یه رابطـه خاص بسازیم.از این بابت که کلی رابطه خاص داشتم از خدا واااااقعا سپاسگزارم.

     

    میهن جذابیت های خاصی داشت!حتی الان که غیر از یه صفحه بک آپ گیری ازش نمونده بازم میتونم بگم که جذااابه!درسته یه سری از امکانات کنونی بیان رو نداشت،اما قابلیت هایی داشت که باعث میشد وبلاگ نویسی رو با صفحه اجتماعیمون اشتباه نگیریم.
    میهن فرندلی ترین پنل کاربری رو داشت که تاحالا دیدم.حتی بیان هم از این لحاظ بهش نمیرسه.به خاطر همینه که خیلی دوست داشتنی بود.فرندلی و ایزی تو یوز!اکثر بلاگفایی ها هم بعد ی مدت قانع میشدن میهن بهتره.(بلاگفا برای من منزجر کنندسسست-_-)

    اینو بگم که:جز یه میهنی کسی نمیفهمه معنی این جملرو:

    (مال سال 96 عه)
    یکی از خوبی های میهن نظر بارون کردن بود.اینکه یه نظرو بتونی بیشتر از چند هزار بار ارسال کنی(این یه ساعتی طول میکشید هااا)،شاید خسته کننده باشه.اما این دلیلی بود ک ما کامنت بیشتر پست هامون بسته بود و فقط توی فیکسد پست هامون کامنت میدادیم.این ی جور رسمِ میهنیه**مثلا پست ثابت هایی با بالای چند صد هزار کامنت.قدمت بیشتر مساوی بود با کامنت های بیشتر اینو راحت میشد از پست ثابت یه وب فهمید.چیزی که من میخواستم توی بیان ادامش بدم اما به این نتیجه رسیدم ک تا زمانی که بیان روی قسمت کامنت هاش بیشتر کار کنه و یکم قابلیت بده برای بخش کامنت،این عملو متوقف کنم.بیان یکم کوتاهی کرده توی باکس کامنت ها.

    میهن دنیای قشنگی بود،چه شلوغش و چه خلوتش!من با خیلی ها هیچوقت نشد که آشنا شم.با خیلیا تازه آشنا شده بودم و برنامه آشنایی با خیلی هارو داشتم.منتظر برگشتن آدم های زیادی هم بودم.اما فرصت نشد.

    دلم میخواد از خواب بلند شم برم توی سایت میهن،یوزر و پسوردمو بزنم و وارد پنلم شم.کامنت های جدیدمو جواب بدم،به وب دوستام سر بزنم،برم پست های چند سال پیشمو نگاه کنم و کامنتاشو بخونم و یاد دوستای رفتمو زنده کنم.و یهو وسط کامنت ها یه نظر از یه رفیق قدیمی ببینم...
    اما این نشدنیه...دنیای دخترونه ما،ryomaechizen-clob، عملا دیگه وجود نداره!حالا حتی اگه من خودمو بکشم!دوستای قدیمیم میگن ما هنوز وقتی میخوایم بیایم وبت ادرس قبلیو میزنیم.بعد هی میگیم چرا نمیاره و یهو یادمون میاد که این وب دیگه وجود نداره...

     

    مسخرم نمیکنین اگه بگم وبمو مثل بچم دوست داشتم؟اخه شما نزدیک هفت سال یه چیزیو داشته باشید،وابسته نه،ولی دلبستش که میشین!
    نمیشین؟من خیلی دلم واسه وبم تنگ شده!من هیچوقت وب دومی برای فعالیت نداشتم.هیچوقت وبمو حتی روی بسته شدن موقت نزدم.هیچوقت حتی فک نکردم که حذفش کنم.مـن همیشه همون یه وب رو داشتـم.یه جورایی،هر کسی که میرفت و میومد میتونست از این بابت مطمئن باشه که بارانا همیشه با وبش اینجاست و هیچوقت نمیره.

    آخر حرفمو میخوام از یه حس مزخرف بگم که این روزا داره اذیتم میکنه.میدونین اون حس چیه؟اسمش؟خب،مثل اینکه بهش میگن انتظار!نمیخواستم ازش توی این پست حرف بزنم اما واقعا داره منو خفه میکنه.
    منتظر بودن کاریه که توش مهارت که هیچ،من ام بی اِی دارم!در هر صورت شما این کارو واسه دو هزار و پونصد و پنجاه و هفت روز انجام بدید ماهر نمیشید؟
    سخته گفتن ازش.اینکه توی تمام سال ها همیشه منتظر اجی هام و دوستام بودم که برگردن،کسایی که رفتن حتی بدون خداحافظی،و تعدادشون...بالای چند صد نفر شده!و راسیاتش حسابشون دستم نیست.اینکه ناخودآگاهم این حجم بالایی از دلتنگی رو سال هاست که داره تحمل میکنه،شرایطمو سخت کرده.حتی به خودم میگفتم بسته دیگه نمیخوام با کسی دوست شم!مخصوصا الان که اون رفیق لعنتیم که قول داد با هم منتظر بمونیم واسه برگشتن دوستامون،خودش رفته و نیست!یعنی نه تنها تحمل نبودن اون خواهر های دوست داشتنیو بلکه تحمل نبودن اون رفیق خائنم هم باید بکنم.وقتی برگشت به خودم قول دادم تا یه ماه باهاش حرف نزنم!چون زیر قولش زده و من تنهایی باید با همه چی کنار بیام و تنهایی منتظر بمونم و تنهایی یه بار سنگینو به دوش بکشم و تنهایی هجمه دلتنگی هارو تحمل کنم....!
    راستش منتظر بودن و دلتنگ بودن خسته و فرسودم کرده.اینقدی که میخوام بگم:
    میشه از این شغل استعفا بدم؟

    اما اینکه چرا بعد از این همه وقت هنوز دارم بلاگینگ میکنم؟
    بزرگترین انگیزم پیدا کردن مجدد همه اون آدم هاییه که ممکنه دوباره برگردن و با سرچ اسمم بتونن وبمو پیدا کنن.تا قبل بسته شدن میهن اینکارو میتونستن راحت انجام بدن.اما الان یکم سخته!
    بعد از اون واقعا مگه میشه وبلاگ نویسیو ول کرد؟میهن و بیان نداره!طعمش،واقعا شیرینه!


    و خب خانواده جدیدم...
    الان،اینجا،بیان،و شماهایید.
    مهم نیست میهن رفته،اما من تصمیم به یه شروع جدید گرفتم.قطعا تجربه های بیان خیلی متفاوت تر و بهتر خواهد بود.بیان هم قراره مثل آدما مقیاس های خودشو تعریف کنه و برام خاص بشه و احتمالا تا چند ماه دیگه خیلی بیشتر دوستش دارم.
    من تک تک اون آدم ها و خاطرات جذاب میهنیو فراموش نمیکنم..من بچه میهن بلاگم،من به اونجا تعلق دارم،اما میخوام با بیان ادامه بدم.
     فراموش نمیکنم،اونا بهترین و بدترین خاطراتی هستن که من دارم.این بخشی از منه و من دورش نمیریزم!چون اون موقع به نقطه ای میرسم که خودمو گم میکنم.آدم نباید خودشو دور بندازه...هیچوقت.انتظارو مطمئن نیستم.باید بیشتر فکر کنم،باید یکم کنار بیام...

    اتفاقا میدونم که این لیست انتظارم طولانی تر هم قراره بشه.تو همین سه ماه خیلی هایی که باهاشون آشنا شدم رفتن و میدونم همیشه این اتفاق می افته.من نمیتونم جلوشو بگیرم و نمیخوام کسیو مجبور کنم که بمونه.فقط احساس واقعیه پشت رفتنتونو میپرسم و بهتون یاداوری میکنم که تا هر وقت که برگشتین منتظرتون میمونم و امیدوارم تو تمام این مدت حال دلتون خوب باشه،لبخند بزنین و مراقب خودتون باشین.این کاریه که همیشه انجامش دادم و میدم.

    در کل،میخوام لذت ببرم،میخوام با خیلی های دیگه آشنا شم و حتی اگه یه مدت بعد آشناییمون قصد رفتن کردین،میگم که اشکالی نداره و هر وقت که برگشتین بارانا اینجاست...

    به همه ی دوستای میهنیم که الان توی بیانن میگم که امیدوارم تابستون تشریف بیارن(رویا و نارنجی با شماعم) و با حضور گرمشون مارو خوشحال کنن.احیانا اگر میهن بودین و من باهاتون اشنا نیستم،معرف حضور باشید^^
     


    •  به همه اون میهنی هایی که رفتن و هیچوقت حتی واسه اینکه بفهمن دلتنگشونم توی این سال ها برنگشتن

    • اونایی که نبودن ولی میدونم دورادور حواسشون بهم بود

    • اونایی که هستن و هنوزم دلم به بودنشون گرمه (آریزوعانا،آلو،رویا،زهرا،سحری)

    • و همه کسایی که توی تک تک روز هام حضور داشتن (مهتابی ک بیشتر یکساله نیستی)

    (من اسم خیلی هارو فراموش کردم.اما یادمه،تک تکتونو..)
    میگم که عاشقتـــــــوووووووونم!با همه وجودم!



    دوستان و خانواده جدید من
    در صددِ ساختنِ روزهای جذاب و خاطرات قشنگی کنار شماهام.مهم نیست چی قراره بشه!پس بیاین کیف کنیم^^لااااااااااااااو همتون💙💜


    (میدونین یکی از فانتزی هام چیه؟اگه خدا بخواد و بیان بسته نشه،میخوام حتی وقتی یه پیرزن شدم هم وبلاگ نویس باشم😂تصورش خنده داره اما خب حتما به بچه هام و نوه هام هم میگم ک وبلاگ نویس شن!فکر کردین دست از سرتون برمیدارم؟؟؟؟؟)هاها!

  • نظرات [ ۳۹ ]
    • Barana
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۰۰

    اگه شده بمیرم هم میرسم؟نه نه!میخوام زنده بمونم و بهشون برسم👑😇

    عا واقعا داشتم ب این فکر میکردم که چی بنویسم و تصمیم ک گرفتم همینجوری بنویسم! (تصمیم بزرگی بود نه؟😂)
    یه وقتایی هست که وقتی پای تحقیق هام میشینم هی ب خودم و برگه هام و یادداشت هام نگاه میکنم و میگم یعنی میشه؟!ترس تماما غالب میشه بهم که اگه نشه چی میشه...؟!

     

    یکم زیاد نوشتم.اشکالی نداره اگه واقعا حالشو ندارین بخونین..ولی خب،اینو بدونین اگه ی سری تصمیم های جذابی گرفتین (هررر چی هسست!) که شاید مخالف زیاد داره، یا خودتونین و تصمیمتون بقیه پستو بخونین..!

  • نظرات [ ۱۹ ]
    • Barana
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۰۰

    ترانه ی وجود؛چیزی که آفرینـش به آن پاسخ میدهد💜🌙

     

    جهان هستی همواره در حال پاسخ به ترانه وجود ماست...

     


    وقتی به چند سال قبل تر نگاه میکنم،رفتارها،رخداد ها،عقاید و همه چیزِ گذشتم به نظرم جالب میاد.
    خیلی از چیز هایی که مالِ شخصِ من بودن،اما دوستشون نداشتم.


    از دوران مهدکودک یادمه که هیچوقت از موهام راضی نبودم و همیشه مشکل داشتم باهاشون.البته دوست های زیادی هم نداشتم.توی دوران دبستان هیچوقت از میزانِ اعتماد به نفسم راضی نبودم.درست نمیتونستم حرف بزنم و اصلا حرف نمیزدم مگر اینکه معلمم روبه روم باشه.با کسی به جز دوست های مدرسه گرم نمیگرفتم.توی کلاس های دیگه نمیتونستم جلوی بقیه حرف بزنم.کف دست هام عرق میکردن و مدام نفس های بریده میکشیدم.توی راهنمایی مشکلات جدیدی با صدام پیدا کردم.همیشه از اینکه حق خودم رو بگیرم میترسیدم.خودمونیم!ترسِ خیلی چیزها ذهنمو فلج میکرد.حتی این اجازه رو میدادم که صمیمی ترین دوستم روبه روی خودم و جلوی همه هر چیزی که دل تنگش میخواد درباره من بگه.ناراحت میشدم اما کو حق اعتراض؟!با لبخند همه چیز رو رد میکردم. (تجربشو داری؟!)


    نمیگم یه بیگ بنگ اتفاق افتاد.اما شاید اتفاق افتاد!اما دقیق نمیشه گفت کِی و کجا و چجوری.سیر اتفاقات دوران راهنمایی رو که مرور میکنم،شاید که نه،حتما دلم میخواد به خودم آفرین بگم.
    اینکه بگم از شرایطم خسته شده بودم و دیگه بریییییده بودم و میخواستم همه چیز تموم شه و ستاره من همیشگی خاموش بشه،نــه بابا!خب واقعا اینجوری نبود.کم کم تغییرات اتفاق افتاد.درواقع،کم کم تغییرات رو،
    رغم زدم.

    *از یه کنفرانس هفت دقیقه ای برای یه مسابقه شروع کردم.چند روز،ساعت ها تا اخر شب تمرین میکردم.
    *توی کلاس های غیر درسی،شروع به مطالعه بیشتر کردم،به عقب برگشتم و دوباره اطلاعاتم رو مرور کردم.سعی کردم حتی یه جمله،ولی بیشتر حرف بزنم.کلمات رو هزاران بار مینوشتم و پاک میکردم. سر بعضی از کلاس ها اشتباه کردم،خیلی!،شاید بچگانه،ولی سعی کردم درستش کنم و سعی کردم ازشون خجالت نکشم(از اشتباهاتم).اما واقعا سخت بود. (شده توی سرمای زمستون،حس گرمایِ وسط تیر رو بکنید؟)
    *توی جمع خانوادگی درباره موضوعی که میدونستم تلاش کردم یه جمله بگم.حتی اگر اون فقط ساعتِ کلاسِ زبان باشه.یا اینکه،کدوم اموزشگاه بهتره؟(هـه!)
    *موهای تا خط کمر رو تا بالای شونه هام کوتاه کردم.شاید مجبور بودم ۴۰دقیقه بعد حمام جلوی اینه سشوار بکشم بهشون،ولی،بیشتر دوستشون داشتم و مدلی رو پیدا کردم که باهاش بیشتر حال میکردم.
    *سعی کردم با همه بچه های کلاس بیشتر گرم بگیرم و صداقت و راست بودن باهاشون رو مدیر خودم قرار بدم.گرم تر برخورد کردم و سعی کردم دانسته هامو هر چند کم، اما درســت!،باهاشون به اشتراک بذارم.
    *خیلی کار های دیگه هم کردم...

    اما اینا همشون کلی تغییر کوچک بودن که کنار هم رغم خوردن.
    نهم که بودم،یعنی دوسال بعد از همه این تغییرها تا به کنون،که ۱۷ سالمه و یازدهمم،در طی همه این تغییر ها،هر چند جزئی:

    =میدونم اعتماد به نفس داشتن مهارتیه که باید تمرین کرد و به دست اوردش.من هم اینکار رو کردم،به دستش اوردم!چون اعتمادی که خودت به خودت میدی از بین رفتنی نیست.

    =هفت دقیقه؟!ده دقیقه؟!بیست دقیقه چطوره؟!
    تا قبل اومدن کرونا،فی البداهه مجری میشدم تا سر زنگ صبحگاه حوصله بچه ها سر نره.

    =کنفرانس دادنم خیلی پیشرفت کرده.مقام استانی هم اوردم دو سال پیش.و الان توی مرحله اول کشوری در حال تمرین هستم.دارم سعی میکنم مهارت مذاکره رو بیشتر یاد بگیرم.

    =اولین کسی که همکلاسی هام و کل مدرسه به ذهنشون میرسید برایِ،حرف زدن، کمک (چه درسی و چه غیر درسی)،پاتوق،چیزی جدید برای یادگرفتن،حل مشکلشون با بقیه، و... بَنی(دوستان اینجوری صدا میزنن) بود.

    =با همه ی مدرسه روابط اوکی ای داشتم.سونبه همه سال پایینی ها که میتونستن هر وقت کاریش دارن،بپرن توی نهم ۱.

    =از یه جمله حرف زدن،به لکچر بیست دقیقه ای رسیدم.کورس های اسپیکینگ شرکت کردم و حتی مچ شدن با دوستم (توی چهار پنج دقیقه) رو برای گفتن یه اخبار توی کلاس تمرین کردم.

    =اونقدری به صدام اعتماد دارم که توی یه جمع،نظرمو بگم،توضیح بدم،تصحیح کنم و برای هوادارای رقیــب کری بخونم.

     

    یه روز....
    خانم عزیزی گفت:

     

     قبلا از کلاس بیرونت میکردم،اما الان همت و تلاشت رو تحسین میکنم. 
     


    هنوز و تا آخر عمرم..چیز های زیادی هست که میخوام بهترشون کنم.
    نقاط زیادی رو توی خودم دارم که باید بهبودشون بدم.
    و این بهترین چیزی هست که انگیزه میده بهم برایِ قدم زدن....تا که توی باد،توی طوفان،به راهم ادامه بدم.

     


    جهان همواره در حال پاسخ به ترانه وجودِ ماست...


    پس شروع کنیم به احساس خوشحالی،شکرگزاری،سلامتی،زیبایی،دوست داشتنِ ژنومِ مون،پذیرش،دوستی،صلح...
    و عــشــق!


    ترانه وجودِ تک تکتـون کـــوک^^

    {شوتینگ تو فیکسد}

    • Barana
    • يكشنبه ۲۲ فروردين ۰۰

    To:R&A&Z

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Barana
    • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۰۰

    و حس بدیه نبودنت(⚽من یک عدد مجنونِ فوتبالِ باشگاهیـم⚽!!!)

    خب...

    من دلم واسه همه ی شبای اروپایی آنفیـلد تنگ شده!واسه جایگاه کوپ تنگ شده!برای خوندن سرود رسمی باشگاه قبل هر کیک آف تنگ شده.برای گفتن یول نور واک الون تنگ شده...برای تک تک هوادارای فراتر از وفاداریِ لیورپول تنگ شده!!!

    من دلم برای کمپ نو و کاتالون های ازادی خواه تنگ شده

    برای همه ی طرح های موزائیکی که کل کمپ نو رو دربرمیگرفت هم تنگ شده

    من دلم برای الکلاسیکوعه با رونالدو و مسی تنگ شده!!!!

    من دلم برای برنابئو با رونالدو هم تنگ شده!

    من دلم واسه استنفورده آبــــــــی تنگ شده.

    من به شددددت ولم واسه دربی دلامادونینا و زلاتان تنگ شده..!

    من دلم برای دربی شمال لندن و اون همه هوادار تنگ شده.

    من دلم برای آلیانز آرنایی که شاهکار مهندسیه تنگ شده.

    من به شدت دلتنگِ دیوارِ زردِ هوادارای دورتمندم..تیمی که هر کی دنبال هیجان تو اروپاست باید هوادار اون بشه

    برای تیکی تاکای بارسا...برای تاکتیک های زیزو...

    برای تیم جنگدهِ نابغه المانی،یورگن کلوپ..برای استراتژی ها پِپ گواردیولا

    واسه گلای تماشایی سی آر سون...

    برای گلای جادوییِ از رو کاشته ی مسی...

    برای دعواهای توی کنفرانس بعده بازی

    تیکه های مورینیو

    حتی اون داوره پیر و خرفت هتکینستون

    واسه وی ای ار

    واسه مو صلاح د اجیپشن کینگ خوندن

    سخت دلتنگم!

    واسه گیتار ارسلان...

    واسه کاپیتان گیانم...

    واسه استراماچونی...

    واسه ی تو سرما و گرما میشینیم تیممونو تشویق میکنیم های هوادارا...

    واسه تیفوسی های جایگاهِ هشــت

    برای شبای صد هزار نفریه آبــیِ آزادی...

    برای فوتبال..

    برای روزای پرتماشاگر...

    برای استقلالـــم....

     

    حسابی دلتنگــم!

    • Barana
    • دوشنبه ۹ فروردين ۰۰

    عادتِ خوب-قانون اعداد کوچک و عیدیِ مَن**


    چند ماهی هست که عادت کردم جمعه ها به خودم نامه بنویسم.حتی شده فقط بگم:
    سلام
    عاشقتم
    و خدانگهدار...^^
    دلم میخواد امروز به خودم بگم یکسال؛بیشتر و بهتر تلاش کردن هات مبارکت باشه^^امروز به خودم میگم...دمت گرم!امسال واقعا عالی بودی!
    همینطور میخوام یاداوری کنم که توی چهل و دو روز به اندازه چهل و دوسال پیشرفت کردی و این عالیه؛مَن...!
    دلم برای من امسالت تنگ میشه.ولی همیشه با همین روال که تا اینجا تلاش کردی،تلاش کن و هر بار یه چیز کوچیک و جدید تری رو یاد بگیر، شروع کن و انجامش بده تا قدرت میتوز رو بیشتر ببینی و هر روز انضباط فردی و بهره وریت رو افزایش بدی.
    در آخر میگم که دوستت دارم.و خدانگهدار.
    🍓🍓🍓🍓
     مقاله جدیدی که درباره قانون اعداد کوچک و نمونه گیری های اشتباه دانشمند ها خوندم خیلی جالب بود!
    درواقع میشه گفت قانون اعداد کوچک مظهر یه پیش داوری  کلی هست که قطعیت رو به شک ترجیح میده.تمتیل شدید به این باور که نمونه های کوچیک،نماینده نمونه ای کلی تر از چیزی هستند که از اون انتخاب شدند.
    در واقع داره میگه ما به محتوا توجه داریم تا به اعتبار اون ها.
    و این باید باعث شه تا وقتی نمونه بیشتری از یه موضوع سراغ  نداریم از این قانون استفاده نکنیم چراکه ما تمایل داریم در انسجام چیزی که میبینیم اغراق کنیم!
    در نهایت مشکل اینه که یک رویداد تصادفی رو به اشتباه به عنوان یک رویداد نظام مند در باره یک موضوع/شخص طبقه بندی میکنیم و نتیجه میگیریم.
    حالا میشه به این سوال جواب داد که:
    چند تا دستاورد بزرگ و موفق باید حاصل شه تا هیئت مدیره باور کنه که یه مدیر استعداد خارق‌العاده  ای داره یا خیر؟((شاید چند تای اون دستاورد ها کاملا تصادفی باشن!کسایی که یکم با امار و احتمال اشنا باشن میفهمن دقیقا منظورم اینه که امار تمرکز بر چیزیه اتفاق نیفتاده[و بیان میکنه احتمال وقوع  رخداد موجود به اندازه رخدادی هست که اتفاق تیافتاده]و ذهن ما دوست نداره اینو بپذیره...!!))
    💜💙💜💙🌛

    دارم به این فکر میکنم که توی هدف گذاریم خیلی تغییرات مثبت تری میتونم ارائه بدم!
    و  دارم انجامش میدم!
    خب میخوام هر بخشو که نیاز ب توضیح داره و اونارو مجددا یاد میگیرم و یادداشت میکنم،توی وب بذارم.
    میدونم و مطمئنم که هر کسی بخونه و عملیش کنه به دردش میخوره!
    و خب زحمتش اینه که من هر روز بخشیش رو تایپ کنم!
    عیدیِ خوبی میتونه باشه^^
    نه؟🌛😍😋

    • Barana
    • پنجشنبه ۲۸ اسفند ۹۹

    Welcome Back Spring

    بهار عزیزم سلام

    و خوش اومدی💙💜

    😍🌛

    • Barana
    • جمعه ۲۲ اسفند ۹۹

    🌸Our Sculpture

    https://s16.picofile.com/file/8427252276/%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B6_%DB%B1%DB%B4%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B4.jpg

    اینا شکوفه های البالو اَن.😍🌸

    قشنگن نه؟

    ماهم میتونیم قشنگ باشیم...

    مجسمه ی ما میتونه قشنگ باشه.

    البته به شرط اینکه بدونیم..:

    مجسمه ای که داری میسازی خودتی

    و اونو با افکارت میسازی

  • نظرات [ ۱ ]
    • Barana
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹
    نویسندگان