هی مَـــــــن!
به اندازه همه ی طلوع هایی که از تاریک ترین نقطه تا روشن شدن شهر تماشا کردم
اندازه تک تک اسپرسو های دو ونیم بعد از ظهر
به قشنگیِ خواجو و ساعت ها لب آب نشستن
مثل گرمای آفتاب تو تابستون و خاص بودن غروب خورشید از بین ابر ها
همینقدر صادقانه؛ اعتراف میکنم که...

دوستت دارم!


حال خوبی در میان زیبایی های تابستان
۲۸تیر ۱۴۰۰
خواجو
و زاینده رودی که،نفس میکشد.^^

 

 

**من برگشتـــم!!!**

چطــــوررررررررین؟سووو مییییس همتــون😍😋

واو!کلی اتفاق جذاب افتاده!من با زهرا(شهلا)مزدوج شـــدم!کام اوت کردم بالاخره(منظورم گرایش نیست چیز دیگه ایه)،اخرش حقیقت و خواسته هامو گفتم اونم وقتی ک تو مدرسه ب جهت توبیخ شدن رفته بودم و چشم تو چشم مدیرمون بودم^^

حالا دارم یه نفس راحت میکشم...البته همه چیز سخت تر شده.خیلی بیشتر!

اما اشکالی نداره..من ناشنوا تر از این حرفام ک حرفای احمقانشونو بشنوم^^

شما چیکار میکنین؟