یکی از چهارشنبه های دی بود.قراربود شنبه بریم پیش دکتر.قبلش پیشنهاد دکتر ام آر آی رو که توی برگه نتیجه آزمایش نوشته بود تو اینترنت سرچ کردم.Osteosarcoma...وقتی که پرسیدن چی نوشته،گفتم:یه عفونته.با یه دوره آنتی بیوتیک خوب میشه.


رفتم توی اتاقم.هیچوقت و هیچوقت اون حس وخیم رو یادم نمیره.اما اولین فکری که به سرم زد این بود:
من وقت کمی دارم با کارای زیادی که باید انجام بدم.حتی به اینکه بمیرم یا هر چیزی فکر نکردم.فقط اینکه،چجوری کارامو زودتر انجام بدم؟؟؟!یه نگاه به پرچم روی دیوارم انداختم.یه نگاه به خودم.و کلی رویا که داشت تو سرم فریاد میکشیدن:مارو زیر خاک نبر!یا الان یا هرگز!

به دیوار اتاق تکیه دادم و اروم اروم روی زمین سر خوردم...من یه همچین پایانی نمیخواستم.اونم نه حداقل الان که داشتم به افق های جدیدی توی زندگیم میرسیدم.نه الان که میخواستم کلی کار انجام بدم.نه الان که خیلی همه چیز خوب بود.و قطعا اون تومور لعنتی نمیتونست چیزیو خراب کنه.کسی که من پرستشش میکنم،بزرگتر از همه تومور های بدخیمِ جهانه.و در اون لحظه،دقیقا به این حرف ایمان داشتم.

وقتی نفهمیدم کی شروع کردم به گریه کردن...فقط یه چیز گفتم و یه چیز ازش خواستم.شاید اونقدر توی اون لحظه با سلول به سلول تنم این خواهشو کردم،که نتونست ردم کنه.کسی چه میدونه...؟
بهش گفتم:فقط یه فرصت دیگه!فقط یه فرصت دیگه بهم بده.قول میدم از آفرینشم پشیمونت نکنم.قول میدم بهم افتخار کنی.اما براش نفس دوباره میخوام.میدونم خیلی تو این ۱۵سال فرصت سوزوندم ولی فقط یه فرصت بهم بده تا از اول شروع کنم.و قول میدم اونقدری که بتونم آدم بهتری بشم.تا بهم افتخار کنی...!

اون دوروز..فرار کردم..از حقیقت!بودم،اما نبودم.حس بدیه.شنبه فقط منتظر تایید دکتر بودم.من میدونستم مشکل چیه.پس وقتی جلوی دکتر نشسته بودم اول از خوندن جواب چشماش گرد شد.یک!شروع کرد به گفتن اینکه من تو این مدت یهو۱۵کیلو وزن کم کردم اما دکترا نمیتونن تشخیص بدن.ولی خوبیش اینه که میدونیم مشکل تو چیه عزیزم.دو!عزیزم لطفا نگران نباش خوب؟سه!تشخیص سرطانه.و تمام!

دکتر ارتوپد هیچ تخصصی توی این مقوله نداشت.گفت توی اصفهان فقط یه متخصص داریم که شاید ایران نباشه.پس نامه مینویسم واسه استاد خودم.اگه میتونین همین امشب باید برید تهران.

پنج صبح تهران بودیم.دکترم توی اصفهان گفت احتمالا یه عکس از کل بدن میگیرن تا ببینن تومور فقط همین یه نقطست یا نه.و بعد نمونه برداری از مغز استخوان میکنن.گفت دنبال دلیل نباشید فقط سریع باید درمان شروع بشه.هرثانیـه ممکنه دیـر بشه.اما نگران نباش.و من واقعا نبودم...فقط به این فکر میکردم که نیازی نیست کسی ب خاطرم اینقد اذیت شه.من تنهایی ام میتونستم از پسش بربیام.دوستام تو این مدت بهم زنگ میزدن.کلاسِ بدونِ من،آروم تر از حالت عادیش بود.

وقتی موفق شدیم بعد از چند روز نوبت بگیریم،دکتر جدید بهم گفت که یه مدت باید صبر کنی. تو تمام این مدت با عصا راه میرفتم.گفت نظری نداره فعلا.پس فقط با عصا راه برو.اونم در حد نیاز.حتی شده سعی کن کلا راه نری.و بــاز"نگران نباش.!"


بعد از یه هفته دوری برگشتیم اصفهان.برای یک ماه قول داده بودم که از هرگونه فعالیتی با پاهام امتناع کنم.

 

حالا رویای دوباره راه رفتن،

خیلی عمیق تر

و لذت دوباره چشیدنش

منو به ادامه دادن وامیداشت.

  چه اون روز و چه الان،مـــن به خـوش بـودن داستـانـی 

   کـه دارم مـینـویســم،   

   مـعـتـقــدم.