من عــاشـقِ

یه کاپ اسپرسو

با مقدار کمی ابجوش اضافه

و یک قاشق شکر

میباشم.

 

از بوی قهوه خوش تر،بوی اسپرسو هستش.حتی دیدن بخارش وقتی اسپرسو داره از پرتافیلتر میاد بیرون باعث میشه سودای خواب بعد از ظهر از سرم بپره.تایم افت بدنم از حدود 1ونیم ظهر تا پاسی از 3ونیم بعدازظهره.بهترین چیزی که توی دنیا نیم ساعت بعد از غذا میشه نوشید محبوب ترین و دوست داشتنی ترکیبیه که شخصا بهش رسیدم و اون چیزی جز یه کاپ اسپرسو با یکم ابجوش اضافه و یک قاشق شکر نیست.من دیوونه نیستم،فقط اسپرسو رو این مدلی دوست دارم.

یه شیرینی پنهانی به خودش میگیره وقتی شکر بهش اضافه میشه اما وقتی تموم میشه تنها طعمی که میمونه تلخی و تلخیه.این شیرینی و تلخیش با هم دوست داشتنیه.خیلــی دوست داشتنی!

 

خواب بعد از ظهر رو مدتی میشه که شیفت دیلیت کردم.چون وقتی بلند میشم احساس میکنم یه دستمال آغشته به روغن،جای مغز،توی سرمه.خب دلیلش هم مشخصه.بیولوژیک من یه پرنده دسته سومیِ که توی این بخش از روز حتما باید یه استراحتی داشته باشه.اسپرسو دوسـتِ خوبِ این روزامه.وقتی مفهوم بهره وری برام مهم تر شد نیاز داشتم این دو سه ساعتی که بصیرتم جای تحلیلم رو میگیره،یه چیزی باشه تا این زمان الکی نگذره.

 

توی برنامه ریزی جدیدی که تدارکش دیدم،4 ساعت باید سرگرم کارم باشم.بین 4تا 5 ساعت باید یادگیری داشته باشم.حدود 2 ساعت هم به کتاب اختصاص دادم.شد11ساعت.13 ساعت دیگه دارم که حداکثر 6ونیم ساعت میخوابم. یعنی رسما 6ونیم ساعت دیگه دارم.خب...میخوام یک ونیم ساعتشو به عملی کردن کلاس هام بپردازم.5 ساعت دیگه دارم..من حتی تایم استراحت هم در نظر نگرفتم...پس از 5 تای دیگه میتونم واسه استراحت های بیست دقیقه ای مایه بذارم.از ساعت 5ونیـم هم باید روزمو استارت بزنم.

 

حتی قرار باشه غش کنم از خستگی هم دیگه مهم نیست.من این خستگیو دوست دارم.من عادت دادم ب خودم که دقیقه ای برنامه ریزی کنم.پس قرار نیست خیلی بهم سخت بگذره.پلن کنونیم تا 15 تیر هستش.لیست کتاب هایی که تا 16 روز دیگه تموم میکنم:کیمیاگر،دومرد با یک پیام(واسه بار دوم میخونمش)،پرورش رهبر درون،انسان درجست و جوی معنا و خوندن یک سوم کتاب معراج السعاده.کار و همون شغل هم که دو ساعتش به طراحی ایده ام پرداخته میشه و شاید بیشتر از دو ساعت دیگه به کار انلاینمون.یه تعداد از کتاب هام جزو بخش یادگیرین یعنی غیر از یادگرفتن دوره ای انتخاب کردم واسه ارز های دیجیتال،باید دوره ی اقتصاد خرد و نمودار های عرضه و تقاضای بازار هارو هم مرورِ مجدد کنم.

به خودم میگم تو که یکسال تمام روی ذهنت و حقیقتی که هستی کار کردی،پس بیا باز خسته نشیم.سرمو به چپ و راست تکون میدم تا همه خستگی ها و فکر های احمقانم بپرن.بعد بلند میشم و میرم سراغ تودولیست امروز.

نیـچـه میــگه:

چیزی که منـو نکشـه،قوی ترم میکــنه.

معلمای خوبم همیشه بهم میگن تمام کارهایی رو که نیازه،تا به چیز هایی که میخوای برسی رو،نباید متوقف کنــی.پس خودم یکی میزنم پس گردنم و میگم گمشو خودتو جمع کن بچه جون.پس الانم اینکارو میکنم..

و به خودم میگم:خودتـو جمع کن بچـه!!!

دارم روی اطمینان کردن به شخصِ شخیص خودم بیشتر تمرکز میکنم.این وظیفه هممونه.اطمینان قدم محکمی برای رسیدن به شهـامتـه و تــرس رو از بین میبره.پس چاره ای ندارم جز اعتماد کردن به خودم.از اسپرسو رسیدم به اعتمادِ به خود.من همیشه به نقطه های مشخصی میرسم...

میخوام یکم تو پست های بعدیم خاطره تعریف کنم.البته خاطره که نه بیشتر شبیه تجربست.تا همه بدونن شرایط سخت واسه همه ی ادما هست.یه جورایی الان دیگه امادگیشو دارم که اون روزهامو بنویسم و حتما باید یه موضوع جدید براش ایجاد کنم.لطفا منتظر باشـید!!!میدونم که خوندنش میتونه براتون جالب باشه.

راستی یادتون نره اگه دیدید نیاز دارید یه وقتایی خودتون به خودتون پس گردنی بزنید،حتــــما این کارو بکنید.من مشتاقانه تشویقتـون میکنم!!!!

ســـاز دلـتـون کـــــوک