جهان هستی همواره در حال پاسخ به ترانه وجود ماست...

 


وقتی به چند سال قبل تر نگاه میکنم،رفتارها،رخداد ها،عقاید و همه چیزِ گذشتم به نظرم جالب میاد.
خیلی از چیز هایی که مالِ شخصِ من بودن،اما دوستشون نداشتم.


از دوران مهدکودک یادمه که هیچوقت از موهام راضی نبودم و همیشه مشکل داشتم باهاشون.البته دوست های زیادی هم نداشتم.توی دوران دبستان هیچوقت از میزانِ اعتماد به نفسم راضی نبودم.درست نمیتونستم حرف بزنم و اصلا حرف نمیزدم مگر اینکه معلمم روبه روم باشه.با کسی به جز دوست های مدرسه گرم نمیگرفتم.توی کلاس های دیگه نمیتونستم جلوی بقیه حرف بزنم.کف دست هام عرق میکردن و مدام نفس های بریده میکشیدم.توی راهنمایی مشکلات جدیدی با صدام پیدا کردم.همیشه از اینکه حق خودم رو بگیرم میترسیدم.خودمونیم!ترسِ خیلی چیزها ذهنمو فلج میکرد.حتی این اجازه رو میدادم که صمیمی ترین دوستم روبه روی خودم و جلوی همه هر چیزی که دل تنگش میخواد درباره من بگه.ناراحت میشدم اما کو حق اعتراض؟!با لبخند همه چیز رو رد میکردم. (تجربشو داری؟!)


نمیگم یه بیگ بنگ اتفاق افتاد.اما شاید اتفاق افتاد!اما دقیق نمیشه گفت کِی و کجا و چجوری.سیر اتفاقات دوران راهنمایی رو که مرور میکنم،شاید که نه،حتما دلم میخواد به خودم آفرین بگم.
اینکه بگم از شرایطم خسته شده بودم و دیگه بریییییده بودم و میخواستم همه چیز تموم شه و ستاره من همیشگی خاموش بشه،نــه بابا!خب واقعا اینجوری نبود.کم کم تغییرات اتفاق افتاد.درواقع،کم کم تغییرات رو،
رغم زدم.

*از یه کنفرانس هفت دقیقه ای برای یه مسابقه شروع کردم.چند روز،ساعت ها تا اخر شب تمرین میکردم.
*توی کلاس های غیر درسی،شروع به مطالعه بیشتر کردم،به عقب برگشتم و دوباره اطلاعاتم رو مرور کردم.سعی کردم حتی یه جمله،ولی بیشتر حرف بزنم.کلمات رو هزاران بار مینوشتم و پاک میکردم. سر بعضی از کلاس ها اشتباه کردم،خیلی!،شاید بچگانه،ولی سعی کردم درستش کنم و سعی کردم ازشون خجالت نکشم(از اشتباهاتم).اما واقعا سخت بود. (شده توی سرمای زمستون،حس گرمایِ وسط تیر رو بکنید؟)
*توی جمع خانوادگی درباره موضوعی که میدونستم تلاش کردم یه جمله بگم.حتی اگر اون فقط ساعتِ کلاسِ زبان باشه.یا اینکه،کدوم اموزشگاه بهتره؟(هـه!)
*موهای تا خط کمر رو تا بالای شونه هام کوتاه کردم.شاید مجبور بودم ۴۰دقیقه بعد حمام جلوی اینه سشوار بکشم بهشون،ولی،بیشتر دوستشون داشتم و مدلی رو پیدا کردم که باهاش بیشتر حال میکردم.
*سعی کردم با همه بچه های کلاس بیشتر گرم بگیرم و صداقت و راست بودن باهاشون رو مدیر خودم قرار بدم.گرم تر برخورد کردم و سعی کردم دانسته هامو هر چند کم، اما درســت!،باهاشون به اشتراک بذارم.
*خیلی کار های دیگه هم کردم...

اما اینا همشون کلی تغییر کوچک بودن که کنار هم رغم خوردن.
نهم که بودم،یعنی دوسال بعد از همه این تغییرها تا به کنون،که ۱۷ سالمه و یازدهمم،در طی همه این تغییر ها،هر چند جزئی:

=میدونم اعتماد به نفس داشتن مهارتیه که باید تمرین کرد و به دست اوردش.من هم اینکار رو کردم،به دستش اوردم!چون اعتمادی که خودت به خودت میدی از بین رفتنی نیست.

=هفت دقیقه؟!ده دقیقه؟!بیست دقیقه چطوره؟!
تا قبل اومدن کرونا،فی البداهه مجری میشدم تا سر زنگ صبحگاه حوصله بچه ها سر نره.

=کنفرانس دادنم خیلی پیشرفت کرده.مقام استانی هم اوردم دو سال پیش.و الان توی مرحله اول کشوری در حال تمرین هستم.دارم سعی میکنم مهارت مذاکره رو بیشتر یاد بگیرم.

=اولین کسی که همکلاسی هام و کل مدرسه به ذهنشون میرسید برایِ،حرف زدن، کمک (چه درسی و چه غیر درسی)،پاتوق،چیزی جدید برای یادگرفتن،حل مشکلشون با بقیه، و... بَنی(دوستان اینجوری صدا میزنن) بود.

=با همه ی مدرسه روابط اوکی ای داشتم.سونبه همه سال پایینی ها که میتونستن هر وقت کاریش دارن،بپرن توی نهم ۱.

=از یه جمله حرف زدن،به لکچر بیست دقیقه ای رسیدم.کورس های اسپیکینگ شرکت کردم و حتی مچ شدن با دوستم (توی چهار پنج دقیقه) رو برای گفتن یه اخبار توی کلاس تمرین کردم.

=اونقدری به صدام اعتماد دارم که توی یه جمع،نظرمو بگم،توضیح بدم،تصحیح کنم و برای هوادارای رقیــب کری بخونم.

 

یه روز....
خانم عزیزی گفت:

 

 قبلا از کلاس بیرونت میکردم،اما الان همت و تلاشت رو تحسین میکنم. 
 


هنوز و تا آخر عمرم..چیز های زیادی هست که میخوام بهترشون کنم.
نقاط زیادی رو توی خودم دارم که باید بهبودشون بدم.
و این بهترین چیزی هست که انگیزه میده بهم برایِ قدم زدن....تا که توی باد،توی طوفان،به راهم ادامه بدم.

 


جهان همواره در حال پاسخ به ترانه وجودِ ماست...


پس شروع کنیم به احساس خوشحالی،شکرگزاری،سلامتی،زیبایی،دوست داشتنِ ژنومِ مون،پذیرش،دوستی،صلح...
و عــشــق!


ترانه وجودِ تک تکتـون کـــوک^^

{شوتینگ تو فیکسد}